تبلیغات
الف،ب،پ،...،"م.آسمان"،دارم پرواز میکنم... - خرمشهر

خرمشهر

جمعه 2 تیر 1391 18:01

نویسنده : مریم اخزری

درود.

این کار یک کار قدیمی ست با حال و هوای جنگی که ندیده ام اما از صمیم وجود احساسش کرده ام. از همان کودکی وقتی از مدرسه برمیگشتم به درو دیوارهای خانه ای که در نزدیکی خانه ی پدری ام بود و هنوز از جای گلوله ها زخم داشت خیره میشدم ، لحظات جنگ را توی ذهنم میساختم و در خودم میلرزیدم.

جنگ اتفاق بدی ست ...


جنگ پدرم بود

که روی مین رفت

تا برادرانم میان کوچه های خرمشهر

صلوات بفرستند

جنگ از روزی شروع شد

که عروسک هایم گیس هایشان را کشیدند

و جیغ زدند

از روزی که زنبیل کهنه ی مادر

توی کوچه پیدا شد

خرمشهر

با خون شروع شد

و مردمی که بدون سر دویدند

و خمپاره خوردند

و هی دویدند

و هی خمپاره خوردند...

خمپاره

درست افتاد وسط حوض ماهی

ده سال بعد

برگشتیم

من و عروسک بدون گیس ام

بوی مادر می آمد

و قلیه ماهی هایش

پدر...

برادرم

-خانواده-

توی عکس لبخند زده بود

جنگ من بودم

با تمام تحمیلگی ام

و خرابه ای که از من پا می گرفت.





دیدگاه ها : خرمشهر
آخرین ویرایش: شنبه 3 تیر 1391 11:11