تبلیغات
الف،ب،پ،...،"م.آسمان"،دارم پرواز میکنم...

گلوله

پنجشنبه 17 بهمن 1392 10:02

نویسنده : مریم اخزری

 

شلیک اول

به تو پرت شدم

و سلولهایم از گلوله عبور کردند


شلیک دوم

خون پخش شده

به شکل زنی شد

ایستاده

روی گردن آویزت


شلیک بعدی

تکه هایم را جمع میکنم

درون جیبم میگذارم

تا هویتم مجهول بماند

*

با شلیک اول

به تو پرت شده ام

و گلوله از سلولهایمان میگذرد...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 بهمن 1392 10:04

دریا

جمعه 3 آذر 1391 21:12

نویسنده : مریم اخزری

چشمانم را به آب دادم

و دریا را

موج به موج عبور کردم

تو در اسکله های دور دست

خیره به ماهیانی بودی

که توری خسته را به دهان گرفته بودند

به تو نگاه میکنم

و تنم را به تور میزنم

حالا

نیمی منم

نیمی تو

ایستاده در بندرگاه

خودم را توی صدای جاشوها غرق میکنم




دیدگاه ها : دریا
آخرین ویرایش: - -

خرمشهر

جمعه 2 تیر 1391 19:01

نویسنده : مریم اخزری

درود.

این کار یک کار قدیمی ست با حال و هوای جنگی که ندیده ام اما از صمیم وجود احساسش کرده ام. از همان کودکی وقتی از مدرسه برمیگشتم به درو دیوارهای خانه ای که در نزدیکی خانه ی پدری ام بود و هنوز از جای گلوله ها زخم داشت خیره میشدم ، لحظات جنگ را توی ذهنم میساختم و در خودم میلرزیدم.

جنگ اتفاق بدی ست ...


جنگ پدرم بود

که روی مین رفت

تا برادرانم میان کوچه های خرمشهر

صلوات بفرستند

جنگ از روزی شروع شد

که عروسک هایم گیس هایشان را کشیدند

و جیغ زدند

از روزی که زنبیل کهنه ی مادر

توی کوچه پیدا شد

خرمشهر

با خون شروع شد

و مردمی که بدون سر دویدند

و خمپاره خوردند

و هی دویدند

و هی خمپاره خوردند...

خمپاره

درست افتاد وسط حوض ماهی

ده سال بعد

برگشتیم

من و عروسک بدون گیس ام

بوی مادر می آمد

و قلیه ماهی هایش

پدر...

برادرم

-خانواده-

توی عکس لبخند زده بود

جنگ من بودم

با تمام تحمیلگی ام

و خرابه ای که از من پا می گرفت.





دیدگاه ها : خرمشهر
آخرین ویرایش: شنبه 3 تیر 1391 12:11

زن

چهارشنبه 23 فروردین 1391 18:23

نویسنده : مریم اخزری



به هرزگی اش نگاه نکن

مادران زیادی در او بهشت را فروختند

تا برای کودکانشان هفت سین بخرند

تا شمع های یکسالگی انقدر زیاد شود

که صد سال بعد حتی

آتشی که از این خانه بر می خیزد

با هیچ فوتی خاموش نشود

قرن ها بعد

خاکستر زن

هنوز بوی مردانی را میدهد

که پس از هر سرگیجه به دامنی می افتادند

که بهشت زیر پایش

آتشکده ای بود

تا هر شب

نطفه ی کودکانش را در آن غسل تعمید دهد

و به هر بوسه

خون تف میکرد به خودش

و به سینه اش

که بار سنگین نفس هایش را به دوش می کشید

شبی لابه لای زنانگی اش دیوانه شد

و به هر صدا

گلوله ای از دهانش بیرون می پرید

آنقدر دیوانه شد

که بال به خود بست

و رفت

تا ستاره اش را

در آسمان خاموش کند.




دیدگاه ها : زن
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 08:10

ماهی

دوشنبه 24 بهمن 1390 20:50

نویسنده : مریم اخزری



چه فرقی میکند

از کجا شروع شده باشد

وقتی با نگاه زمستان زده ی تو

چتر روی شعرم میگیرم

تا لباس عروسی ام خیس نشود

وقتی تو به شعر های من شک کنی

و من هرچه قرآن بخوانم

و دعا کنم

تا شب آرزویی برسد

که خنده های تو به لب های من ،

و من روسری ام را در دست بگیرم

و به دور تو بچرخم و هی بچرخم و هی...

گیج می افتم توی حوضی که 

از زمستان من پر است

آنقدر میمانم که

ماهی های گرسنه

سیر شوند

قرنها بعد...

ماهی شده ام

با تور سفیدی گرداگرد

نهنگها 

کودکان من بودند

و حرفهایشان درمن

ترس از آب را ادامه میداد.





دیدگاه ها : ماهی
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 08:11

من...

شنبه 14 آبان 1390 19:33

نویسنده : مریم اخزری



می خواستم آسمان باشم

آبی

اما ستارگان خواهری بلد نبودند

ماه هم مادر خوبی نبود

خورشید بیچاره پدرم بود

که همیشه از خجالت دستهای خالی اش

پشت کوهها پنهان میشد

گوشهایش را میبست

تا از قصه های ماه شب چهارده چیزی نشنود!

آسمان من بودم

با تمام کبودی ام

و چشمهایی که توی ماه جا مانده بود.




دیدگاه ها : من...
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 08:11

دختر همسایه !

شنبه 19 شهریور 1390 14:15

نویسنده : مریم اخزری



سرم گیج میرود

و می افتم توی خانه ای که خراب من شد!

و تمام من شبیه شد

به زنی که مادرم بود.

مادر میگفت:

پسرم !

باید کارگری یاد بگیری

باید دست روی دست پسران محل بگذاری

و بالا بروی...

آنقدر بالا رفتم

که بالا آوردم تمام زندگی ام را...

آنقدر بالا رفتم

که مادر شبیه ضجه ای شد...

که مادر افتاد...

که مادر زانوانش را...

پایین

چیزی مثل پدر بود!

پدری که

سرفه بالا می آورد و

میگفت:

دخترم!

دختری بلد نبودم

مادر!

همیشه گیس های بریده ام را

لابه لای موهای پسرانه

و ابروان زمختم

پنهان میکردی...

کوچک که بودم

نفرین عروسک های دختر همسایه

و حالا که بزرگترم

دلم میخواهد

کارگر شرکت نفتی باشم

که نفتش ریخت روی سر دختر همسایه

دختری که

فکر میکرد

بهشت پر از معشوقه هایی ست

که نان به خانه می آورند

دلم میخواست

کارگری باشم

توی باشگاه انکس

دست دختر نفتی همسایه مان را

توی دست بگیرم

وهمه برای شادی زندگی ام

کف بزنند

برقصند

بندری بخوانند...

مادر!

من که برای آنچه تو میخواستی پسر بودم!

و این دختر لعنتی

که دختر نفتی همسایه نیست

توی باشگاهی که انکس نیست

با مردمی که بلد نیستند

بندری بخوانند

و هی صلوات میفرستند

مانده

تا کارگر نفتی همسایه بیاید

و دستی را که در دست دختر نازای همسایه بوده را

در دست بگیرد

دستی که خیلی وقته پیش

توی جنگی که میگویند

مقدس بوده

خمپاره خورده

و انگشتش از حلقه کوتاه است.





دیدگاه ها : دختر همسایه !
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 08:11

حوا

شنبه 5 شهریور 1390 13:35

نویسنده : مریم اخزری



سیب بچین حوا

اینجا بهشت نیست که بیرونمان کنند

سیب بچین

آنقدر که آدم از دست تو کلافه شود

و تو را از سرزمینش بیرون کند

آنوقت دیگر نه قابیلی زائیده میشود

و نه رد خونی از هابیلی بر جای میماند

آنوقت شاید آدمِ تنها بیاید

زنبیل تو را بگیرد

وتا خانه بیاورد

تا تو اینقدر شبها از درد کمرت

برایم قصه نبافی.




دیدگاه ها : حوا
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 08:12

سگ پرسه

شنبه 5 شهریور 1390 01:56

نویسنده : مریم اخزری



وقتی سگ پرسه های من

از بوق خیابان ها رد شد

و اندام نحیفی آنطرفتر

به یک اسکلت آهنی پناه برد

و مادرانی که هرچه ان یکاد خوانند

و فوت کردند به دور فرزندانشان

نمیدانستند که بهار برای گورهای خالی

دهان باز کرده است

وقتی تمام پله های شهر

به زیر زمین های خانه های پدری

حمله کرده اند

و بر همه ی دیوارهای شهرم

ارواح ورد می خوانند

و این مانکن ها

که شبیه من راه می روند

می خواهم

خودم را به کوچه ای بزنم

که نه چپ

نه راست

و نه حتی بالا

و پایین باشد

اصلاً مینشینم توی همین میدان دربستی

و بهمن لعنتی دود میکنم

شاید از من

انقلابی متولد شود.




دیدگاه ها : سگ پرسه
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 08:12